خلق می کنیم ، آفرینش ودیعه پروردگار است.

کیست که برای نام نیک خود ، دست کم یک بار _ خودرا قربانی نکرده باشد ؟

و اما عشق

 

 

و اما عشق ؛

 

 

ساده ترین و جامع ترین تعریفی که در ذهن من از عشق جای دارد این هست

 

که : انسان به واسطه خلقت خودش همیشه به دنبال کمال می گرده و این

 

کمال طلبی در واقع همون عشق معنی می ده ، افلاطون در کتاب " مهمانی "

 

به نقل از آریستوفان عشق را اینگونه تعبیر می کند :

 

(( زمانی هر دو چنس ( زن و مرد ) یکی بودند ، ولی خداوند به علت شرارت

 

انسان او را به دو نیم  کرد .... هریک از ما در جدایی فقط نیمه ای از یک انسان

 

است ... و همیشه نگران آن نیم دیگر است ... میل و جنبش به سوی یکی شدن

 

عشق نامیده می شود. )) ما عاشق خداوند می شیم عاشق یک انسان ، یک

 

شعر یا یک کتاب یا یک نقاشی و یا حتی شغل و رشته ی تحصیلیمون ما عاشق

 

تجربه های جدید هستیم و همین علت بیدار شدن ما از خواب شبانه است . ما

 

عاشق زاده می شویم و عاشق می میریم ، و به قول اندیشمند بزرگ

 

دکترعلی شریعتی :

 

((دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد ،

 

آدمی را همواره در پی گمشده اش ،

 

ملتهبانه به هر سو می کشاند .

 

خدا ، آزادی ، هنر و دوست ،

 

دربیبان طلب بر سر راهش منتظرند

 

تا وی کوزه ی خالی خویش را

 

از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد ؟))

 

      انسان در طول مدت زندگی عشقهای مختلفی را تجربه می کند اما عمدتا

 

عشفی که برای همه ی ما ملموس تر و قابل درک هست عشق مردان به زنان و

 

 زنان به مردان هست ، درست است که مردان جویای زنانند و عشق که

 

گرداننده ی آفتاب وستارگان است ولی چرا ؟ عشق از دیدگاه شعر چشمه ای

 

است که جاودانه از دل انسان می جوشد ، اما رمز این جاودانگی در چیست ؟

 

چرا جوانان از دیدن موهای موهای مجعد دختری که بر طاق ابرو وانش می ریزد

 

به خو می لرزند یا از برخوردانگشتان او بر بازوانش به خود می پیچند ؟ برای زیبایی

 

دختر است ؟ یا عشق در ایجاد زیبایی به همان اندازه دخیل است که زیبایی در

 

ایجاد عشق ؟

 

     در میان اعمال انسانی عجیب تر از این نیست که مردان حتی تا زمان پیری به

 

دنبال زنان بیفتند و زنان تا دم گور آماده ی معشوق شدن و محبوب بودن باشند . در

 

رفتار انسانی امر پایدار تر و ثابت تر از نگاه مردان به زنان نیست . و این را هر چه

 

بنامیم _ عشق یا شهوت _ از نظر حقیر همان میل ذاتی انسان به کمال است که در

 

ابتدا به آن اشاره نمودم .

 

     گاهی نگاهی و آهی سرآغاز این حس اسرار آمیز است و گاهی تبسم و

 

لبخندی ، علت حدوث هرچه باشد حس یکی ست ، درست مثل تمامی حسهای

 

دیگر برای مثال وقتی خوشحال هستیم فارغ از اینکه علت آن شادی چیست حسی

 

که داریم با زمانی که از بابت علت دیگری خوشحالیم هیچ تفاوتی نمی کند ، ممکن

 

است به نسبت علت تاثیر حس در ما بیشتر یا کمتر باشد اما نوع آن هیچ فرقی

 

ندارد .

 

     عشق هم مانند دیگر احساسات آدمی حاصل نیاز درون و ادراکات بیرونی است ،

 

ما براساس میلی که به تکامل داریم از تنهایی رنج می بریم ، علاقه داریم شنیده

 

شویم و ببینندمان ،  نکته جالب توجهی که در عشقهای امروزی دیده می شود که رد

 

پای آن در عشقهای اساطیری هم چندان کم رنگ نیست ، تبلور خود خواهی و

 

انحصار طلبی در عشق است جالبتر اینکه از دید من درجات عشق نیز از همین جا

 

تعیین و مشخص می گردد .

 

     در درجات بالای عشق ، عاشق نه تنها انحصار و حسادت را زشت می داند بلکه

 

چنان محو معشوق است که دیگران را نیز ترغیب می نماید که عاشق دلدار او باشند

 

، همه می دانیم حضرت علی (ع) عاشق خداوند بود و پروردگار یکتا نیز عاشق علی

 

(ع) . وقتی علی (ع) گرم معاشقه با معشوق خود بود چنان از خود بی خود می شد

 

که تیر از زانوی او بیرون می کشیدند و او متوجه نمی شد ، البته قصد تحقیر

 

عشقهای زمینی را ندارم چون معتقدم ما عاشق هرچیز که باشیم عاشق خدا شده

 

ایم چون در این جهان هیچ چیز وجود ندارد که سر منشا الهی نداشته باشد و حتی

 

می توان گفت که عشقهای زمینی پل و گذرگاهی هستند برای رسیدن به درجات

 

رفیع عشق به شرط آنکه بدانیم که اینها نتها گذرگاهند نه توقفگاه .

 

و اما هدف این حس متعالی چیست ؟

 

به نظر من هدف این حس حرکتی است از کثرت به وحدت ، حرکتی در جهت یکی

 

شدن عاشق با معشوق و به قول حضرت مولانا : (( که یکی هست و نیست جز او 

 

وحده لااله الا هو )) در عشق " من " از بین می رود و هرچه هست " او " ست

 

عاشق جمله در حال یکی شدن با معشوق است و هرچه هست معشوق است ،

 

عاشقی بخشش بدون توقع است وقتی عاشق شدی هست خود را از آن معشوق

 

می دانی پس چیزی برایت باقی نیمی ماند که ببخشی ، لذت واقعی که در عشق

 

می بایست و جود داشته باشد همان لذت دوست داشتن و عاشقی کردن است ،

 

باید دوست داشته باشی بدون آنکه توقع داشته باشی دوستت بدارند و از خویشتن

 

خویش بگذری تا به او برسی، مطالبی که در بالا عنوان کردم به هیچ عنوان ادعایی

 

نیست مبنی بر اینکه من با عشقهای متداول امروزی غریبه یا مخالف هستم ، نه ،

 

من هم عاشق شده ام ، گریه کرده ام و ... اما امروز دید من نسبت عشق چنین

 

است اما همیشه به تغییرات و تحولات ذهنی نیز معتقد بوده و هستم کلامم را با

 

حضرت مولانا تمام می کنم : 

            

                 هرچه گویم عشق را شرح و بیان     چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

خود قلم اند نوشتن می شتافت             چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط ح . م  |